هدیه خدا برای ما

سنگدونی

1393/3/26 22:30
نویسنده : علی و ملیحه
775 بازدید
اشتراک گذاری

حالا داری رو پاهات بدو بدو  میکنی،بابایی.

مدتی گذشته و ترس هام کمتر شده. هنوز میترسم زمین بخوری. میترسم مریض بشی. میترسم گرسنه بمانی. میترسم.

زندگی میان این دنیای بزرگ، کمی هم ترس داره.بدون ترس زندگی احمقانه و بدون کنترل و ترسناکه!

یعنی که اگر نتوانی بصورت منطقی و درست بر ترسهات غلبه کنی،اگر آنها را نادیده بگیری و برای کنارزدنشان تمرین و سعی نکنی،تا ابد میترسی.

حالا بعد از آمدن تو، دیگه نه قرص اعصاب میخورم و نه از ورشکستگی و بی پولی میترسم . حالا داریم سنگهای کف باغچه ی کوچکی را که با خونه ی کوچیکمون معامله کردیم در میاریم تا باهاشون کف ویلایی رو که داریم اونجا میسازیم، بالا بیاریم.

سفت و محکم راه برو بابا جون.... با این سنگا دهنمون سرویسه!

پسندها (1)

نظرات (0)